ترنم باران جملگی ما عاشقان بارانیم
شخیص طلسم شدن
در مورد نفرین فراعنه تاکنون داستان های زیادی نقل شده است.وقتی هاوارد کارتر و لرد کارناون در مقبره توتان خامون را باز کردند یک رشته وقایع شگفت انگیز رخ داد.بیشتر آنهایی که به نحوی با این اکتشاف در ارتباط بودند به صورتی غیرعادی درگذشتند.آنها طبق افسانه ها گرفتار نفرین فراعنه شده بودند طبق روایاتی تایید نشده این وقایع نحس از روز بازگشودن در مقبره در نوامبر ۱۹۲۲ آغاز شد.بعد از آنکه آنها از تاریکی مقبره به نور خورشید بازگشتند توفان شنی آغاز شد که گرداگرد دهانه مقبره پیچید وقتی توفان ارام گرفت قوشی بر فراز مقبره ظاهر شد قوش علامت سلطنتی مصر باستان است و سپس جیغ کنان به سوی دنیای شرق اسرارآمیز دیگر در باورهای مصر پرواز کرد.مردم خرافاتی عقیده داشتند که روح فرعون کسانی را که در مقبره را گشوده اند نفرین کرده بود. پنج ماه بعد گونه ای چپ لرد ۵۷ ساله را پشه ای نیش زد محل گزیدگی عفونی کرد و او در ساعت یک و پنجاه و پنج دقیقه بامداد در هتلی در قاهره بر اثر عفونت خون درگذشت تمام چراغ های شهر قاهره در آن هنگام خاموش شد در همان ساعت سگ او در خانه اش در همپشایر دست از زوزه کشیدن برداشت و مرد. عجیب تر از مه این بود که پزشکی که مومیایی فرعون را معاینه کرد متوجه لکه ای روی گونه چپ او شد درست شبیه جای نیش پشه در صورت لردکارناون بودسال بعد نفرین گریبانگیر مابقی کسانی شد که از مقبره بازدید کرده بودند.برادر ناتنی کارناون از بیماری قلبی درگذشت یکی دیگر از همکاران آنها شاهزاده علی فارمی که مدعی بود نسبت او به فرعون میرسد در لندن به قتل رسید جورج میگوید یکی از بازدید کنندگان از مقبره به ذات الریه مبتلا شد و درگذشت ریچارد بتل که در فهرست بندی جواهرات به کارتر کمک کرد در ۴۹ سالگی خودکشی کرد چند ماه بعد در فوریه ۱۹۳۰ پدر او اقدام به خودکشی کرد در اتاق او گلدانی از مقبره فرعون بود در سالهای بعد افراد بسیاری که به نحوی با این ماجرا ارتباط داشتند به مرگ های مرموزی درگذشتند اما یک نفر از نفرین افسانه ای فرعون جان الم به در برد کسی که میباید بیش از همه از نفرین بهراسد او هاوارد کارتر بود که در مارس ۱۹۳۹ بر اثر مرگ طبیعی درگذشت زمانی که تصمیم گرفته شد جواهرات فرعون برای شرکت در نمایشگاهی در پاریس فرستاده شود رئیس اداره باستان شناسی مصر محمد ابراهیم خواب دید که اگر با این تصمیم موافقت کند با مرگ دردناکی مواجه خواهد شد او به سختی با این تصمیم مخالفت کرد و حتی در آخرین جلسه ای که با مقامات مصری داشت بر سر این تصمیم باقی بود بعد از این جلسه با اتومبیل تصادف کرد و ده روز بعد در گذشت تاکنون هیچ توجیه علمی برای این سلسله اتفاقات ارئه نشده اما برخی معتقدند که دامن زدن و بزرگنمای سرنوشت های عجیب میتواند خود عاملی بزای حفظ گنجینه فراعنه در سرزمین مصر یاشد
روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟ وعده پادشاه
آخرين روزهاي اسفند ماه بود و ننه سرما زورهاي آخرش را ميزد! بهار نزديك بود و همه سعي ميكردند از رسيدن بهار كامي ببرند.پشت چراغ قرمز به تكاپوي مردم در پيادهرو نگاه ميكردم. دانه هاي برف به زيبايي هر چه تمامتر تلوتلو خوران ميباريد. تكاپوي مردم در آن عصر زمستاني سرد ديدني بود.در رؤياي خود سير ميكردم كه تق تق شيشه ماشين مرا به خود آورد. آن سوي شيشه بخار گرفته، چهره دختركي با لپ هاي گل انداخته از سرما نمايان شد.
شيشه را پايين كشيدم، جعبه آدامس و شكلات جلوي چشمانم ظاهر شد، گرماي درون ماشين دستان يخزده دخترك را كمي جان بخشيد. چشمان معصومش گواهي ميداد از آن بچه هاي سمج نيست.دو بسته آدامس و دو بسته شكلات برمي دارم.با لحن كودكانه اي به من گفت: آقا! چرا از هر كدوم دوتا برداشتين!؟ گفتم؛ آخه من دوتا دختر دارم، براي اين كه دعواشون نشه بايد از هر چيزي دوتا بخرم. ميشد حسرت اين جمله مرا در چشمانش ديد. بقيه پول را كه به من داد گفتم؛ مال خودت.با خوشحالي كودكانه اش به پياده رو رفت. زني روي زمين يخزده از سرماي زمستان خيابان ولي عصر نشسته بود، پول را به او داد، بوسه اي بر گونه مادر نشاند و دوباره لي لي كنان به ميان ماشين ها آمد. ... چراغ سبز شده بود و من هنوز پشت چراغ سبز بودم! دخترك روي زمين پهن شده بود و ناله ميكرد، آدامسها و شكلات هايش پخش زمين شده بود.دخترك براي آخرين بار بوسه بر گونه هاي سرد مادر زد!
پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت. شیوانا نام او را "ابر نیمه تمام" گذاشته بود و به احترام استاد بقیه شاگردان نیز او را به همین اسم صدا می زدند. روزی پسر نزد شیوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمی داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شیوانا از "ابر نیمه تمام" پرسید:" چطور فهمیدی که عاشق شده ای؟!" حکم زنی که از همسرش مهری ندیده و محبت همسر خود را در دیگری یافته سنگساره، ولی مردی که سه تا زن داره رو با افتخار دعوت میکنن تو تلویزیون.....
خاطرم نیست تو از بارانی یا که از نسل نسیم ، هرچه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت ...
فقط آهسته بگو...
با دلم می مانی ...
میبنی
بزرگترین آرزوی من
چه کم حرف است...؟!
"تو"
اما در عمق آرزوی من
این است که
در دل تو خانه ای داشته باشم
به مساحت یک قلب...
باران باشد
تو باشي ... و كوچه اي بي انتها دنيا را مي خواهم چه كار !؟ .
.
.
دنيا نباشد كوچه باغي باشد و تو كه زلال تر از باراني من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن سهم آن هایی ست که نمیرسند و رسیدن سهم آنهایی ست که نمی دوند...!
ـ شادترین مردم لزوما، بهترین چیزها را ندارند، بلکه بهترین استفاده را می کنند از هر چه سر راهشان قرار می گیرد.
آخرین مطالب نويسندگان پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]() |
|||
![]() |